نجواهاي يک دل تنها

ما ز ياران چشم ياري داشتيم...

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم؛ کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند،‌ عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب!!! از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند؛ بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست؛ از غم نامردمي پشتم شکست

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام ؛ تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم؛ خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است،  کافرم! ديگر مسلماني بس است

بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم؛  هر چه در دل داشتم رو مي کنم

من نمي گويم که خاموشم مکن؛ من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش، ؛ من نمي گويم مرا غم خوار باشمن نمي گويم،دگر گفتن بس است؛ گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش ؛ دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
عشق از من دورو پايم لنگ بود ؛ قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟؟ نه!،  فکر دست تنگ مارا کرد؟؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟؟ نه!؛  هيچ کس اندوه مارا ديد؟؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت ؛ هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست ؛ حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم؛  گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت؛  يک غزل آمد که حالم را گرفت:
"
ما زياران چشم ياري داشتيم ؛ خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 8:50  توسط سايه ي تنها  |